|
اونجا نه!!!
|

نزدیک یک صدف،
سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است!
گوهر نبود اگر چه در نهاد او،
چیزی نهفته بود، که میگفت،
از سنگ بهتر است!
جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،
از سنگ میدمید!
انگار
دل بود! میتپید!
اما چراغ اینه اش در غبار بود!
دستی به او گشود و غبار از رخش ز دود،
خود را به او نمود.
ایینه نیز روی خوش اشنا بدید
با صد امید، دیده در او بست
صد گونه نقش تازه از ان چهره افرید،
در سینه هر چه داشت به ان رهگذر سپرد
سنگین دل، از صداقت ایینه یکه خورد!
ایینه را شکست!
فریدون مشیری
میروی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده اب :
من کجا، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزه زار رنگها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی ایینه را لبریز کرد:
طرح من الوده شد با افتاب
اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در اب میبیند مرا
سایه ی ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب میبیند مرا
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه،نقش پای من از یاد برد
سر گذشت من به لبها ره نیافت:
ریگ باد اورده ای را باد برد....
سهراب
